Sunday، January 30، 2005

عادت

يكي دوهفته گذشته كتاب عادت ميكنيم(زويا پيرزاد)ميخوندم ،اين كتاب يكي از دوستانم آبانماه به من هديه داده بود ولي نتونسته بودم بخونم .دقيقا زماني شروع به خوندن كردم كه مجبور بودم عادت كنم!!!!!!!
كتاب قشنگي بود درسته كه انسان به همه چي عادت ميكنه ولي هيچ ميدونين براي عادت كردن بايد گرانبهاتري سرمايه زندگيمون يعني عمرمونرا بپردازيم!همه اش توي اين فكريم كه زمان همه چي رودرست ميكنه ولي زمان مارو به پايان خط نزديكتر ميكنه.
دل بستن ،دوست داشتن ،محبت كردن ،محبت ديدن،نوشتن ،خوندن،نفس كشيدن وخلاصه زندگي كردن همه عادته كاش ترك هر كدوم به راحتي انس گرفتن به اونها بود.

Wednesday، January 26، 2005

بازگشــــت

باز كن در بر من اي دربان پير
بازگشتم عاقبت با پاي خويش
آودم درمانده از راه دراز
جز در اين زندان نديدم جاي خويش
بازگو در گوش ياران قديم
كامد از راه آن فراري سربزير
روبهرسو كرد درها بسته يافت
نااميد آمد بزندان ناگزير
باز كن در شعله ها خاموش گشت
خاك شد آن آرزوهاي دراز
بازگشتم همچو گور آرام وسرد
آمدم وسواس دل را چاره ساز
گرچه نوسيدم مي از جام هوس
واي من جان من آرامي نيافت
در هياهوي جهان ديگران
فاش ميگويم كه دل كامي نيافت
تا بيابم همزبان خويش را
ديده بر هر چهره اي ميدوختم
وز نگاه تلخ هر ناآشنا
همچو شمعي روزوشب ميسوختم
از تكاپو آخر افتادم زپاي
چهره از هر آرزو برتافتم
آمدم آسوده از رنج وتلاش
نااميدي رابدرمان يافتم
باز كن در بر من اي دربان پير
بازگشتم عاقبت با پاي خويش
آمدم درمانده ازراه دراز
جز دراين زندان نديدم جاي خويش


Tuesday، January 25، 2005

سلام
من هم اومدم!